تهران
بازار طلافروشها
ـ رضا! این چیه دستت؟!
مچ دست طرف را سفت میگیرد. رضا که غافلگیر شده، به تته پته میافتد. مثل کسی که حین خلافکاری رسوا شده باشد. اول نگاهی به دور و بر میکند و بعد با خندهای ساختهگی میگوید:
ـ میبینی که. ونستونه!
ـ تو گفتی ترک کردی! بازم؟
ـ خب دیگه. بیخیال!
مچ دستش را میکشد و رها میکند و بعد لابهلای جمعیت گم میشود.
یک تودهی دود بالای سر جمعیت میآید و میرود.
تهران
مسجد اعظم ـ خیابان دولت
پیرمرد کیسهی سیاهرنگ را میگیرد جلوی صورتم.
ـ صدقهاس؟
ـ نه. اگه واسه صدقه انداختی ورش دار!
اسکناس مچاله را قبل از افتادن برمیگردانم به جیبم. پیرمردی که کنارم نشسته و تازه از تسبیحگفتن فارغ شده آرام سرش را میآورد نزدیک.
ـ فرقی نمیکنه. تو بگو قربة الی الله. واسه رضایت خدا بنداز. حالا چه صدقه چه هرچی.
ـ بعله خب. فرقی که نداره. ولی آخه این پول به نیت صدقه اس.
ـ نه. اینا واسه همین پذیرایی و هزینههای خورد و خوراک مسجد پول جمع میکنن. آخه دیگه به کی میشه اعتماد کرد؟ خدا شاهده تو همین مسجد، یه روز یه گداهه اومد، لمس بود تنش. خلقالله هم خیلی کمکش کردن. به این قبله قسم، رفت اونور خیابون، یه ماشین آخرینسیستم اومد سوارش کرد، بُرد! ولی خدا که نمیگذره. خدا، قربونش برم، جای حق نشسته. حساب کتاب خلقش دستشه. اول انقلاب یه یارو اومد تو ادارهی ما. گفت حقوقا نصف! من 5600تومن حقوقم بود. رفتم اعتراض کنم، دیدم چندتا صف درست کرده، میگه انقلابیا یه صف، ضدانقلابا یه صف، اونایی هم که میخوان بازنشسته بشن یه صف. ما هم رفتیم تو همون صف آخری. اون یارو هم، اسمشو نمیبرم، معروفه، میشناسیش، آخوند بود، ولی خدا چنان به حسابش رسید که بفهمه کار دست کیه. چارصدتا آدمو نونشونو برید. خدا هم بیآبروش کرد. بعله، حساب کتاب داره همهچیز. من الان 30ساله بازنشستهم. صبح و ظهر و شب مییام نمازمو تو مسجد میخونم. 91سالمه، ولی پامو تو مطب هیچ دکتری نذاشتم. اینطور هم نیس که خیال کنی اهل پرهیز مرهیز باشم. ابدا. تا همین چند سال صبح به صبح کلهپاچهمو میخوردم. ولی الان خدا رو هزار مرتبه شکر از صدتا جوون سرپاترم.
مؤذن قد قامت الصلوه را میگوید. بلند میشویم برای نماز عشا.
اهواز
شرکت هواپیمایی مهاجری و شرکاء
ـ گفتین امروزِ تهران؟
ـ بله. شب.
ـ اجازه بدین. ... یازده و نیمِ ایرانایر جا نمیده. آسمان هست.ساعت 8. بدم؟
مکث میکنم. بعد از این فهرست سقوطها و سانحههای هفتههای پیش، فهمیدن دلیل مکثم کار سختی نیست. پیشدستی میکند:
ـ آسمان خوبه که.
با تردید میپرسم:
ـ فقط توپولوف که نیس؟
میخندد:
ـ نه خیالتون راحت. فوکره.
میترسم همین هم از دستم برود.
ـ باشه. بدین.
شروع میکند واردکردن مشخصات توی کامپیوتر که یکهو اخمهاش میرود توی هم. رو میکند به آن دختر جوان همکارش:
ـ سوسن! تو رفتی تو سیستم آسمان؟
ـ وای خدا مرگم بده! آره یاسیجون! تو توش بودی؟
ـ خب عزیزم! من داشتم واسه این آقا رو ok میکردم.
ـ ببخشین! حواسم نبود. خواستم بلیت این حاجآقا رو کنسل کنم.
ـ حالا خوبه من هروقت میخوام برم تو یه سیستم قبلش ازت میپرسم. ولی تو همیشهی خدا همینطوری میری تو. انگار نه انگار!
ـ وای یاسیجون! حالا چیزی نشده! بیا! تموم شد کارم.
دوباره مشغول میشود از نو اطلاعاتمرا وارد کند که...
ـ بفرما! دیگه جا نمیده! میگه پُر شد. حالا من چی کار کنم؟
ـ ای بابا! شرمنده! حالا تو خودتو ناراحت نکن! بذار ببینم میتونم یکی جور کنم.
تلفن را برمیدارد و شماره میگیرد.
ـ الو! سلام. الناز تویی؟ خوبی عزیزم. رسیدنت بخیر. خوش گذشت؟ ... ببین، میگم برو تو سیستم آسمان، ببین میتونی یکی واسه 8 امشبِ تهران بگیری؟ ... نه جون تو. رفتم. میگه پُره. ... یه لحظه گوشی دستت.
با دست راست جلوی دهنی گوشی را میگیرد و رو میکند به من:
آقا! اگه چارتر باشه یه شرکت دیگه میرین؟ هواپیماش خوبه ها!
ـ نه خانم.
دوباره گرم صحبت میشود.
ـ میگه نه. خب میگفتی. ...
نگاهم میافتد به بالای سرش، تابلوی شرکت لوفتهانزا. مهاندار سبیلو دارد به یک جنتلمن خوشتیپ یک بطری سبزرنگ مشروب تعارف میکند.
