آمار شهرنوشت - خونه‌ی آقای خامنه‌ای
برش‌هایی از زندگی در شهر؛ که هر روز می‌بینیم و می‌گذریم

 

دیرم شده. تا به جلسه برسم مجبورم یک تکه راه را از جمهوری پیاده بروم. سرِ خیابان فلسطین، از کنار پیرزنی رد می‌شوم. صِدایم می‌کند. برمی‌گردم طرفش.

من                    با من بودی مادرجان؟ کاری داری؟

پیرزن از آن مادربزرگ‌های روستایی تیپیک است که بیش‌تر توی فیلم‌ها پیدای‌شان می‌شود. اندام کوچکی دارد و پشت‌ش کمی خمیده. چادر رنگی سفید و سرمه‌ای‌ش را دور کمرش گره زده و موهای نیمه‌حنایی ـ نیمه‌سفیدش هم از زیرِ چارقد گل‌دارش بیرون زده. همان‌طور که زنبیل پلاستیکی قرمزش را زمین می‌گذارد، آرام و با حالت شرمندگی خنده‌ای می‌کند و حرف‌ش را می‌خورد. این پا و آن پا می‌شود. می‌پرسم:

من                    چیه مادرجان؟ چیزی می‌خوای؟ جایی می‌خوای بری؟

سرش را تکان می‌دهد که بله.

من                    کجا؟ آدرس کجا رُ بهت دادن؟

مِن‌مِن‌کنان و آرام می‌گوید:

پیرزن                 ببخشیدا، شرمند‌م، می‌گم شما می‌دونی خونه‌ی این آقای خامنه‌ای کجاس؟ گفتن همین‌طرفاس.

جوری می‌پرسد و حین پرسش به خانه‌های اطراف نگاه می‌کند که انتظار دارد بگویم همین خانه‌ی بغلی است یا کناری‌ش. لهجه‌ای دارد که نمی‌دانم مال کجاست. ولی آن‌قدر ساده و بی‌پیرایه می‌گوید که دل‌م آرام می‌شود.

من                    آهان! دُرُس اومدی مادر! آخرِ همین خیابونه. اون تَه که سربازا واستادن. می‌بینیشون؟

پیرزن                 نه ننه. من که چشام سو نداره.

من                    خب پس. این جوی آبُ که می‌بینی. مستقیم دنبالِ آب برو تا برسی به سربازا. به اونا بگو. خودشون بلدن چی‌کار کنن.

پیرزن، انگار دنیا را داده باشم به‌ش. چهره‌اش وا می‌شود. چندلحظه‌ای یک‌ریز دعایم می‌کند، زنبیلش را برمی‌دارد و راه می‌افتد.

نوشته شده توسط محسن حسام مظاهری  | لینک  |