دوشنبه 28 اردیبهشت1388
پشت تلفن
از دغدغهها و مشغلههای این روزهایم پرسیده بود و من داشتم برایش یک به یک میگفتم. از پایاننامه، از پروژههایی که مشغولشانم؛ از رهن خانه؛ از سیاست؛ از انتخابات؛ از دانشکده؛ از آزمون دکتری؛ و خلاصه از همه چیز؛ بهجز آنکه ناگهان پرسید.
*
ـ مرگ چی محسن؟
فکر کردم اشتباه شنیدهام.
ـ گفتی چی؟
ـ مرگ. پرسیدم برای مرگ چه فکری کردی؟
ترمزم کشیده شد. افتادم به مِن و مِن.
ـ خب [مکث] ... راستش [مکث]... یعنی [مکث]...
نوشته شده توسط محسن حسام مظاهری | لینک
|
