پنجشنبه 11 تیر1388
توي سوپرماکت دریانی
دارم توي يخچال دنبال يک سطل ماست پُرچرب ميگردم که يک مرد قويهيکل ميآيد و در يخچال بغلي را بازميکند.
ـ راني فقط پرتقال داري؟
ـ نه. هلو هم هست ارباب!
اخمهاي مرد ميرود توی هم.
ـ به من نگو ارباب! ارباب فقط مرتضا علي اِ!
آرام برميگردم تا عکسالعمل مرد فروشنده را ببينم. حسابي جا خورده است. خنده روي صورتش ماسيده. ولي خودش را از تک و تا نمياندازد.
ـ اون که قربونش برم ارباب آسموني اِ. ارباب زميني هم داريم خب.
مرد در يخچال را میبندد. محکم. زيرلب چيزی ميگويد که نمیشنوم.
نوشته شده توسط محسن حسام مظاهری | لینک
|
