تبليغاتX
شهرنوشت - ارباب
برش‌هایی از زندگی در شهر؛ که هر روز می‌بینیم و می‌گذریم

توي سوپرماکت دریانی 

 

 

دارم توي يخچال دنبال يک سطل ماست پُرچرب مي­گردم که يک مرد قوي­هيکل مي­آيد و در يخ­چال بغلي را بازمي­کند.

ـ راني فقط پرتقال داري؟

ـ نه. هلو هم هست ارباب!

اخم­هاي مرد مي­رود توی هم.

ـ به من نگو ارباب! ارباب فقط مرتضا علي اِ!

آرام برمي­گردم تا عکس­العمل مرد فروشنده را ببينم. حسابي جا خورده است. خنده روي صورت­ش ماسيده. ولي خودش را از تک و تا نمي­اندازد.

ـ اون که قربون­ش برم ارباب آسموني­ اِ. ارباب زميني هم داريم خب.

مرد در يخ­چال را می­بندد. محکم. زيرلب چيزی مي­گويد که نمی­شنوم.  

نوشته شده توسط محسن حسام مظاهری  | لینک  |