اهواز
شرکت هواپیمایی مهاجری و شرکاء
ـ گفتین امروزِ تهران؟
ـ بله. شب.
ـ اجازه بدین. ... یازده و نیمِ ایرانایر جا نمیده. آسمان هست.ساعت 8. بدم؟
مکث میکنم. بعد از این فهرست سقوطها و سانحههای هفتههای پیش، فهمیدن دلیل مکثم کار سختی نیست. پیشدستی میکند:
ـ آسمان خوبه که.
با تردید میپرسم:
ـ فقط توپولوف که نیس؟
میخندد:
ـ نه خیالتون راحت. فوکره.
میترسم همین هم از دستم برود.
ـ باشه. بدین.
شروع میکند واردکردن مشخصات توی کامپیوتر که یکهو اخمهاش میرود توی هم. رو میکند به آن دختر جوان همکارش:
ـ سوسن! تو رفتی تو سیستم آسمان؟
ـ وای خدا مرگم بده! آره یاسیجون! تو توش بودی؟
ـ خب عزیزم! من داشتم واسه این آقا رو ok میکردم.
ـ ببخشین! حواسم نبود. خواستم بلیت این حاجآقا رو کنسل کنم.
ـ حالا خوبه من هروقت میخوام برم تو یه سیستم قبلش ازت میپرسم. ولی تو همیشهی خدا همینطوری میری تو. انگار نه انگار!
ـ وای یاسیجون! حالا چیزی نشده! بیا! تموم شد کارم.
دوباره مشغول میشود از نو اطلاعاتمرا وارد کند که...
ـ بفرما! دیگه جا نمیده! میگه پُر شد. حالا من چی کار کنم؟
ـ ای بابا! شرمنده! حالا تو خودتو ناراحت نکن! بذار ببینم میتونم یکی جور کنم.
تلفن را برمیدارد و شماره میگیرد.
ـ الو! سلام. الناز تویی؟ خوبی عزیزم. رسیدنت بخیر. خوش گذشت؟ ... ببین، میگم برو تو سیستم آسمان، ببین میتونی یکی واسه 8 امشبِ تهران بگیری؟ ... نه جون تو. رفتم. میگه پُره. ... یه لحظه گوشی دستت.
با دست راست جلوی دهنی گوشی را میگیرد و رو میکند به من:
آقا! اگه چارتر باشه یه شرکت دیگه میرین؟ هواپیماش خوبه ها!
ـ نه خانم.
دوباره گرم صحبت میشود.
ـ میگه نه. خب میگفتی. ...
نگاهم میافتد به بالای سرش، تابلوی شرکت لوفتهانزا. مهاندار سبیلو دارد به یک جنتلمن خوشتیپ یک بطری سبزرنگ مشروب تعارف میکند.